
« کای کمینه بخششت ملک جهان
من چه گویم چون تو میدانی نهان
ای که جان خیره را رهبر کنی
وی که بیره را تو پیغمبر کنی
میکنی جزو زمین را آسمان
میفزایی در زمین از اختران
آب را و خاک را بر هم زدی
زآب و گل نقش تن آدم زدی
لذت هستی نمودی نیست را
عاشق خود کرده بودی نیست را
ما نبودیم و تقاضامان نبود
لطف تو ناگفتهٔ ما می شنود
ای دعا ناگفته از تو مستجاب
داده دل را هر دمی صد فتح باب
تو بهاری ما چو باغ سبز خش
او نهان و آشکارا بخششش
تو چو جانی ما مثال دست و پا
قبض و بسط دست از جان شد روا
تو چو عقلی ما مثال این زبان
این زبان از عقل دارد این بیان
تو مثال شادی و ما خندهایم
که نتیجهٔ شادی فرخندهایم
روز نور و مکسب و تابم تویی
شب قرار و سلوت و خوابم تویی
ای خدا، ای فضل تو حاجت روا
با تو یاد هیچ کس نبود روا
حضرت پر رحمت است و پر کرم
عاشق او هم وجود و هم عدم
کفر و ایمان عاشق آن کبریا
مس و نقره بندهٔ آن کیمیا
بعد از این ما دیده خواهیم از تو بس
تا نپوشد بحر را خاشاک و خس
چشم بند خلق جز اسباب نیست
هر که لرزد بر سبب زاصحاب نیست
ای کریمی که کرمهای جهان
محو گردد پیش ایثارت نهان
از غفوری تو غفران چشم سیر
روبهان بر شیر از عفو تو چیر
بی حدی تو در جمال و در کمال
در کژی ما بی حدیم و در ضلال
بی حدی خویش بگمار ای کریم
بر کژی بیحد مشتی لئیم
بهر ما نی بهر آن لطف نخست
که تو کردی گمرهان را باز جست
ای بداده رایگان صد چشم و گوش
بی زرشوت بخش کرده عقل و هوش
در عدم ما مستحقان کی بدیم
که بر این جان و بر این دانش زدیم
پیش از استحقاق بخشیده عطا
دیده از ما جمله کفران و خطا
رو نگردانیم از فرمان تو
کفر باشد غفلت از احساس تو
بحر کو آبی به هر جو میدهد
هر خسی را بر سر و رو می نهد
کم نخواهد گشت دریا زین کرم
از کرم دریا نگردد بیش و کم
آب دریا جمله در فرمان توست
آب و آتش ای خداوند آن توست
گر تو خواهی آتش آبجوش شود
ور نخواهی آب هم آتش شود
گر چه بشکستند جامت قوم مست
آن که مست از تو بود عذریش هست
ای شهنشه، مست تخصیص تواند
عفو کن از مست خود ای عفومند
لذت تخصیص تو وقت خطاب
آن کند که ناید از صد خم شراب
چون که مستم کردهای حدم مزن
شرع مستان را نبیند حد زدن
چون شوم هشیار آنگاهم بزن
که نخواهم گشت خود هشیار من
هرکه از جام تو خورد ای ذوالمنن
تا ابد رست از هش و از حد زدن
این دعا هم بخشش و تعلیم توست
گرنه در گلخن گلستان از چه رست
هم دعا از تو، اجابت هم زتو
ایمنی از تو مهابت هم زتو
ای عظیم از ما گناهان عظیم
تو توانی عفو کردن در حریم
ما ز آز و حرص خود را سوختیم
و ین دعا را هم زتو آموختیم
حرمت آن که دعا آموختی
در چنین ظلمت چراغ افروختی
عفو کن ای عفو در صندوق تو
سابق لطفی همه مسبوق تو
عفو کن زین بندگان تن پرست
عفو از دریای عفو اولی تر است
من که باشم که بگویم عفو کن
ای تو سلطان و خلاصهٔ امر کن
ای تو پاک از جهل و علمت پاک از آن
که فراموشی کند بر وی نهان
چون کسم کردی اگر لابه کنم
مستمع شو لابهام را از کرم
زان که نقشم چو بیرون بردهای
آن شفاعت هم تو خود را کردهای
چون ز رخت من تهی گشت این وطن
تر و خشک خانه نبود آن من
هم دعا از من روان کردی چو آب
هم نباتش بخش و دارش مستجاب
هم تو بودی اول آرندهٔ دعا
هم تو باش آخر اجابت را رجا
این طلب در ما هم از ایجاد توست
رستن از بیداد یارب داد توست
بی طلب تو این طلبمان دادهای
گنج احسان بر همه بگشادهای
این دعا تو امر کردی ز ابتدی
ور نه خاکی را چه زهره این بدی
چون دعامان امر کردی ای عجاب
این دعا خویش را کن مستجاب
ای بکرده یار هر اغیار را
وی بداده خلعت گل خار را
لذت انعام خود را وامگیر
نقل و باده و جام خود را وامگیر
ور بگیری کیست جست و جو کند
نقش با نقاش چون نیرو کند
منگر اندر ما، مکن در ما نظر
اندر اکرام و سخای خود نگر »