تبليغاتX
شاهرخ مهدوی - دیدگاه دکتر اسلامی ندوشن پیرامون زندگی و مرگ صادق هدایت

در مورد زندگي و آثار صادق هدايت  مخصوصا كتاب بوف كور و نهايتا مرگ وي ، كتاب ها و مقاله هاي بسياري نوشته شده است . با اين حال در بيشتر اين كتاب ها واقعيت اثار ادبي هدايت و زندگي او تحت شعاع ديدگاه هاي شخصي نويسندگان اين كتاب ها  قرار گرفته است  . برخي او را همچون بت ادبيات معاصر تقديس مي كنند و در بيان بزرگي قدسي گونهء او قلم فرسائي مي نمايند و برخي ديگر از لابه لاي سطور كتاب هاي او نوعي نگاه  نهیليسمی  كشف مي كنند و با علم نصف و نيمهء شبه روانشناسي خود به تحليل شخصيت هدايت مي پردازند . جاي بسي افسوس كه هنوز ماهيت كار هدايت آنچنان كه بايد بر ما هويدا نشده است . با اين حال من از ميان تمامي نوشته ها و گفته ها در مورد زندگي و مرگ صادق هدايت ديدگاه و تحليل دكتر محمد علي اسلامي ندوشن را بسيار پرمايه  يافته ام . به باور من در نگاه دكتر ندوشن به زندگي و آثار هدايت مخصوصا در مورد كتاب بوف كور ظرافت خاصي حاكم است كه مي تواند در بازشناسي اين اثر مهم مفيد فايده باشد . دكتر اسلامي ندوشن در كتاب « روزها » كه به بيان سرگذشت ايشان اختصاص دارد ، در مورد هدايت و پايان كار او ، مطلب جالبي نگاشته اند كه در نوع خود بي نظير است .بنابراین عين مطلب را در اينجا از جلد سوم كتاب سرگذشت ايشان نقل می كنم . شايسته است به قلم روان و زيباي دكتر اسلامي ندوشن نيز در اين نوشته توجه شود .  

 

« در ارديبهشت 1951 م بود كه خبر مرگ ناگهاني صادق هدايت در ميان ايرانيان مقيم پاريس پيچيد . روزنامه لوموند ، خبر آن را در چند خط انتشار داد ، نوشت كه صادق هدايت ، شاعر معروف ايراني ، با گاز به زندگي خود خاتمه داد . آيا اشتباه بود يا عمد از جانب لوموند كه هدايت را شاعر خوانده بود ، در حالي كه او شعري به مفهوم رايج ، در عمر خود نگفته بود ، ولي در معنا پر بيراه هم نبود ، بوف كور كه معروف ترين كتاب او در فرانسه بود ، بيشتر به شعر سر مي زد تا به نثر .

خبر ، ما را برق زده كرد ، هر چند كه نمي بايست چندان متعجب مي شديم  . تفكر و نوشته هاي هدايت ، زندگي را از مرگ نشأت مي داد . نوشته بود كه تنها يك مسئله جدي در زندگي بشر وجود دارد و آن مرگ است . يكبار ديگر در دورهء جواني و دانشجوئي اقدام به خودكشي كرده بود .بعد از نگارش و انتشار بوف كور ، نويسنده اش بيشتر مايهء مرگ شناخته مي شد تا واقعيت زنده . كسي كه آثار هدايت را خوانده بود ، در وجود او بيش از هر فرد ديگر در ايران ، به ياد نيستي مي افتاد ، با ديدن او كسي را مي ديد كه از دنيا ديگر آمده ، و در خيابانهاي تهران ، شبح وار در گذار است . همانگونه كه شب پاورچين پاورچين مي رفت ، او نيز در طيف زندگي خود را مي لغزاند .

يك بار در خانه اش ، در خيابان روزولت ، از او پرسيدم : كافكا چند سال داشت كه مرد ؟ گفت : 42 سال . گفتم : چه كم! گفت دو سالش هم زياد بود .

خود او هنگام مرگ چهل و هشت ساله بود . از قراري كه شنيديم با آرامش زندگي را ترك كرده بود . آنچه به ما گفته شد ، داستان اين بود : آپارتمان كوچكي در مونپارناس اجاره مي كند . توي آشپزخانه تمام منفذهاي پنچره را با پنبه مي گيرد كه گاز به بيرون نشت نكند . انگاه شيرهاي گاز را باز مي كند ، كف زمين به پشت مي خوابد و ملافه اي به روي خود مي كشد . يك دوست ارمني جسد او را روز بعد كشف كرده بود . گفتند كه گوئي به خواب رفته بود .

اورا در گورستان معروف « پرلاشز» به خاك سپردند . من چون به موقع خبر نشدم ، در مراسم شركت نجستم . در پاريس كه خاطرات جواني و شخصيتش در آن شكل گرفته بود ، به خواب ابدي رفت . به قول فردوسي « نه جنبيد هرگز ، نه بيدار گشت »  . بعد از آن حرفهاي متعدد در باره اش گفته شد ، گفتند كه پيش از آنكه به اروپا بيايد گفته بود : چون به پاريس برسم بر سنگهاي آن بوسه مي زنم . درست يا نادرستي آن را نمي دانم ، اما آنچه مسلم است سرخوردگي اي از اين سفر پيدا كرده بود . ديگر آنگونه كه پاریس را در گذشته يافته بود ، نيافته بود .

نه امكان مالي و دل ماندن داشت ، و نه ميل بازگشت به ايران ، زيرا زندگي در ايران به حد اعلي بيزارش كرده بود . يكي از آشنايانش براي من حكايت كرد كه در همان سفر به او گفته بود : من مانند عنكبوتي هستم كه براي دفاع از خود ، با بزاقش گرد خود تار مي تند ، اكنون اين براق ته كشيده و چيزي براي تنيدن به گرد خود ندارد . منظورش اين بود كه هيچ نقطه ء اتكا و دلخوشي برايش نمانده بود . نوشتن كه غشاء دفاعيش و تنها رشته ارتباطيش با زندگي بود ، ديگر در او برانگيخته نمي شد . به قول شكسپير « نه زن او را دلخوش مي داشت ، نه مرد ، نه اين و نه آن » . چون چشمه اش خشكيد ، او نيز ديگر موجبي براي ماندن نيافت . ذوق نوشتن در او بتدريج فروكش كرده بود . از شهريور بيست تا اردبيهشت سي ، نزديك ده سال چيز قابل توجهي كه انتشار داد ، داستان « فردا » و « حاجي اقا » بود با دو سه مطلب پراكنده و ترجمه .

بر شگفتي سير فكر در ايران ، كه نسبت به اصل واكنش حساس است ، و چون به بستگي بربخورد ، پرش بيشتري مي يابد .

پر حاصلترين دوران كار او در دورهء پهلوي اول بود ، كه به رغم او يك دورهء اختناقي بود ، و همينطور هم بود . اما بعد از شهرويور بيست كه آزادي در نوشتن پيش آمد و قلم ها رها گشتند ، او به كم حاصل ترين دورانش تنزل كرد . 

دو باري كه برحسب اتفاق او را در پاريس ديدم ، بيش از هميشه حالتش از مرگ خبر مي داد ، بر حالت بوف كوريش افزوده بود . شبيه شده بود به ناخداي سرگردان واگنر ، كه تنها يك عشق بزرگ مي توانست او را نجات دهد ، و ان هم نبود .

يك يا دو سال بعد از مرگش بود كه ترجمهء فرانسوي « بوف كور»  به قلم رژه لسكو ، انتشار يافت و مورد بحث و حرف زياد قرار گرفت . اين حسب حال كوچك كه تا حدي شرق و غرب و قديم و جديد را به هم وصل مي كرد ، مي شد گفت كه در ادبيات جهان ، از لحاظ موضوع ، نظيري نداشت . كتابي افسون كننده و بيزاري انگيز .

بوف كور ، از زاويهء خاصي ، چكيده و فشردهء گوشه اي از عمر قوم ايراني بود ، كه به نظر نويسنده ، رشحه اي از بوف كور را در خود جاي داشت . اين چنگ زدگي به گذشته ، اين چسبندگي به عشق ، مانند « نر و مادهء مهر گياه » ، اين حالت اشباحي ، اين نوسان ميان زوال و زندگي ، و آنگاه ، لكاته ، هم افسونگر و هم خانه برانداز ، گاه جان جانان  و گاه پيام آور مرگ ، پيچ و خم هاي تاريخ ايران را مي نمود ، و پير مرد « خنزرپنزيري» جنبهء منفي و تباه گر آن را تجسم مي داد . همه چيز در همهء تاريخ ، در دالان خواب و بيداري ، و در لايهء وجدان نيم آگاه مي گذشت ، و روايت گونه اي بود از زبان كسي كه تناوب ، يك مسير كابوس و رويا را طي كرده .تا حدي سبك آن مي پيوندد به « شطحيات » عارفان ايراني ، كه آنان نيز ، از ديوانگان عطار ، تا روزبهان بقلي ، در همان فضاي « گرگ و ميش » ، عالم « قبول و ناقبول » و مرز شوريدگي و روشن بيني دم زده بودند .

انتخاب نام « بوف كور » معني دار بود ؛ مرغ شوم تنها ، خاصه آنكه كور هم باشد كه ديگر بريدگي از زندگي پيش مي آيد . آيا در وجود او و در اين نام ، غربت مرز و بوم ،با غربت زندگي شخصي هدايت جمع نشده بود ؟

چرا هدايت خود كشي كرد ؟ جوابش هم آسان است و هم دشوار . آسان است براي اينكه او در زندگي به بن بست رسيده بود ، نه تنها جرثومهء مرگ را در سرشت خود داشت ، بلكه اوضاع و احوال دوران ميان سالي زندگيش او را به اين سو مي راند . آخرين تلاشش براي رهايي از اين سرنوشت محتوم اين بود كه از ايران دور شود ، به پاريس بيايد . كه شهر محبوبش بود ؛ ولي ديگر پاريس به او جوابگو نشد . نه پول داشت نه امكان ماندن و نه اميد بازگشت .

ايران آن زمان قيافهء بسيار نامطبوعي به او نشان مي داد . بعد از سوء قصد به شاه در دانشگاه ، سيماي عبوس به خود گرفته بود . و اين حالت چندي بعد، تبديل به تشنج شد كه منجر به قتل رزم آرا گرديد . از سوي ديگر ، حزب توده كه زماني هدايت نسبت به آن روي خوش نشان داده بود ، كارنامهء چند ساله اش براي روح حساسي چون هدايت جز دلزدگي و نوميدي چيزي نمي توانست به بار آورد ،  مقدمه اي كه او بر ترجمهء « گروه محكومين » كافكا نوشت ، اين احساس در آن بوضوح بيان شده است .

فرانسه ديگر آن فرانسهء پيشين نبود كه او ديده بود . بر اثر جنگ و اشغال ، گران ، فشرده و بداخم شده بود . گذشته از همه اينها ، عمر به دوراني مي رسد كه پيري آغاز مي شود ، فرسودگي همراه با كم طاقتي روي مي نمايد ، و همهء اينها طبايع شكننده را ، يك تلنگر كافي است كه از پا درافكند . سوالي كه در پيش است آن است كه آيا هدايت به قصد خودكشي از ايران بيرون آمد ، و به خاطره گاه اولش روي برد كه در آنجا زندگي را وداع گويد ، يا  اين فكر در پاريس در او قوت گرفت ؟ جواب آن درست روشن نيست . پيش از رفتنش ، در تهران ، زماني كه عزم سفر داشت نوشته اي به من نشان داد كه تصديق طبيبي بود ، حاكي از اينكه وي به بيماري نوراستني ( اختلال اعصاب ) دچار است ، و بايد براي معالجه سفر كند . به اتكاء اين نوشته توانست شش ماه « مرخصي استعلاجي » از اداره اش ( دانشكده هنرهاي زيبا ) بگيرد ، اين نوشته را قدري با پوزخند خاص خود نشان مي داد ، يعني ببينيد ، مرا ديوانه خوانده اند .

گمان مي كنم كه سفر پاريس براي او يك سفر موقت بوده ، يك آزمايش بوده كه ببيند مي تواند از بن بست روحيش نجات يابد يا نه ، و شق دوم پيش آمد .

از نظر مالي ،گويا حق تجديد چاپ كتابهايش را به مبلغ ناچيزي فروخته بود .كه همان خرج سفر شش ماهه او را تامين مي كرد .(معادل پانصد ليره انگليسي) بنابراين وقتي اين پول تمام شد ديگر منبع درآمدي نمي داشت و او كسي نبود كه براي طلب شغلي دست به سوي دولت فرانسه يا دولت ايران دست دراز كند.

اين چند ماهه را در پاريس سرگردان بود. دو سه تن از دانشجويان ايراني گردش را گرفتند ولي هيچ يك از آنان كسي نبودند

كه او را از تنهائي بيرون بياورند .. سفر به آلمان و سويس كرد. كه آن نيز آخرين تلاش ها براي انصراف بود.

از قراري كه مي شنيديم گفتند كه دو سه ماه آخر در كتابخانه سنت ژنويو پاريس كتابهاي مربوط به خودكشي را مطالعه مي كرده تا نوع آرام آن را بتواند انتخاب كند. مرگ براي صادق هدايت يك خواب ابدي بود..

اگر هيچ تاثيري نداشت لااقل از رنج حيات رهايش مي بخشيد . اين دو بيت منسوب به سنائي زبان حال او بود:

اگر مرگ خودهيچ راحت ندارد                 نه بازت رهاند همي جاوداني؟

اگر خوشخوئي از گران قلبنانان               وگر بدخوئي از گران قلبتاني

نوع مرگ هدايت نشان ميدهد كه او نسبت به آنچه نوشته بود صداقت داشت  و وفادار بود واعظ غير متعظ نبود . كتاب حاج اقا (اخرين اثر كتابي او) كه با نام مستعار هادي صداقت منتشر كرد  ، نامش حاكي از كنايهء اتفاقي اي بود كه خوب جا افتاد : صداقت ، انتهاي زندگيش را رقم زد . خود  او نمي دانست كه نام شوخي گونه ، روزي حقيقت وجود او را به عمل خواهد پيوست . زمانه ندانسته او را تبديل به هادي كرد و صداقت .

 ارزيابي كارنامهء ادبي و فكري هدايت مجالي ديگر مي خواهد . بر او ايراد گرفته اند كه فارسيش خالي از غلط دستوري نبوده، قدري سرهم مي نوشته و زبان عاميانه به كار مي برده . اينها درست ،  ولي هدايت ادعاي اديب بودن و نثر فصيح نويسي نداشت . او مي خواست بيان مقصود بكند ، به هر وسيله اي كه شد، شده . سخت تحت تاثير نگارش اروپايي و بخصوص ادب فرانسه بود . بزرگاني چون دستويوسكي و بالزاك هم به فصيح نويسي اعتنائي نداشتند . همين ادب اروپايي به او جرات داد كه زبان كوچه و بازار را وارد نگارش كند . خود او اصالت را در نزد مردم ساده مي جست و سخت از تكلف ادبا بيزار بود .

از نظر محتوا، نوشته هاي او جنبه هاي مثبت و منفي هم دارد كه تحت تاثير فكر قرن نوزدهم اروپا ، رگه بدبيني را وارد ادب فارسي كرد . در سنت ادبي ايران اينگونه بدبيني ديده نمي شود . طعن و غضب نسبت به كژتابي زندگي بود ، ولي نفي زندگي نبود . هدايت اين نگاه منفي را آورد . حسن كارش اين بود كه براي خودنمائي يا مد پرستي نبود بلكه جزو ذاتش بود

او كه پروردهء فرهنگ شرق و غرب بود ، در وجودش دو چيز با هم تلاقي كرد و اخت شد . يكي حزن و انكسار ايراني كه در ادب فارسي لانه كرده است و حالت فرو بستگي كه بر تاريخ او سايه افكنده  . ديگر بدبيني رمانتيك مآب فرنگي ، كه موسه ، نروال ، ادگارپو ، بودلر ، و سپس كافكا ، نمايندهء برجسته ء آن بودند ، و ادب اسكانديناوي و آلمان نيز از آن مايه داشت و هدايت همهء انها را مي شناخت .

توجه او به خيام ، در ميان شاعران فارسي و مقدمه اي كه بر ترانه ها نوشت ، حكايت از همين نحوهء انديشيدن او دارد .  او خواسته است خيام  يك خيام فرنگي  بكند و بدينگونه بعضي از استنباط هايش ، حرف خود اوست و نه فكر خيام . بدبيني خيام ، بدبيني ايراني است . در مجموع  ، هدايت نويسندهء برزگي بود ؛ هم توانا و هم صادق در گفتن ، كه اين سه شرط اوليهء كار است . در ادب صد ساله اخير ايران او از همه شاخص تر خواهد ايستاد و زماني كه بعضي شهرت هاي  كاذب هيجاني و سياسي از نفس بيفتند و « مسيلمه هاي » قلمي از صحنه محو گردند ، او همين گونه پايگاه خود را حفظ خواهد كرد . به هدايت بايد به عنوان كسي كه روان عادي نداشت نگاه نكرد . او يك نويسنده كاونده بود . زندگي شخصي او وضع خاصي داشت كه نه مي توانست سرمشق قرار گيرد و نه سرزنش ناپذير باشد . او هم در رديف استعدادهاي بزرگي چون نيچه ، شوپنهاور، نروال، بودلرو كافكا، قرار مي  گيرد .كه در بافت انديشه جهاني و دگرانديش هستند ، و يا به قول حافظ از خلاف آمد عادت كام  مي جويند .

دنيا تاكنون چنين نشان داده كه بر ضعف استعدادهاي غير متعارف ببخشايد . شايد از يك جهت حسن اتفاقي شده است كه جزئيات زندگي گذشتگان ما روشن نيست ، مثلا از سنائي ، از ناصر خسرو ، از احمد غزالي ، از سعدي  ، از  حافظ... و گرنه چه بسا به نقيصه هائي بر مي خوريم كه دوست نداشتيم . بزرگي قدس گونه ء بعضي از بزرگان گذشته مديون ندانستن ماست . اگر همهء انديشه روان ، يكسان و در خط معهود عامه فكر مي كردند ، آب و رنگي در انديشه نمي ماند ، و غذاي روح بشر به يك شورباي بي نمك منحصر مي ماند كه سينه را نرم مي كرد ، ولي خوردن مداومش تا درجه ء « سد جوع» ملال آور بود . صادق هدايت چون نه از كسي خورده داشت و نه چشمداشتي ، بي حسابگري ، به همان سبكي كه دلخواهش بود  رفتار مي كرد . بيزاري و تحقير خود را نسبت به نالايقاني كه صاحب مقام بودند ، يا جاه طلبي از خود نشان مي دادند پنهان نمي كرد . هم چنين نسبت به پولدارها ، متقلب ها ، دو روها و خلاصه دنياداراني كه مي خواستند از شتر قرباني ايران سهمي عايد خود كنند .  اين حالت تحقير را چه در نوشته  و چه در زندگي خود نشان داده بود . چون مرد محجوب و مودبي بود سعي داشت كه اينگونه اشخاص روبرو نشود تا برخوردي پيش نيايد .

از ادبا و نويسندگان رسمي مآب اگر حرفي به ميان مي آمد ، سعي داشت با بالا انداختن شانه يا پوزخند ، بي اعتقادي خود را نشان دهد ، يا احيانا كلمه طنزآميزي بر زبان می آورد ....»

                                                                                                    

 

نوشته شده در 86/09/07 توسط شاهرخ مهدوی | لینک ثابت |