در اين شب هاي سرد پاييزي، تالار وحدت ميزبان تئاتر « شمس پرنده » به نويسندگي و كارگرداني خانم پري صابري است . اين نمايش بعد از هشت سال به مناسبت سال بزرگداشت حضرت مولوي دوباره به نمايش درآمده است . اگرچه خانم پري صابري اعتبار تئاتر معاصر ايران است ، اما به نظر من نقدهاي به نمايش « شمس پرنده » وارد است . بنابراين تلاش دارم در اين نوشته به برخي از اين نقدها اشاره كنم . ناگفته هويداست كه اين نوشته تنها اظهار عقيده شخصي است و هرگز صاحب اين قلم به خود اجازه آن را نمي دهد كه به هنر و انديشهء بزرگاني همچون خانم پري صابري ايراد بگيرد . بنابراين ابتدا سعي مي كنم نمايش « شمس پرنده » را از نظر شكلي و بعد از نظر محتوايي مورد بررسي قرار بدهم .
نوع دكور صحنه در اين نمايش به شكلي بود كه گروه نوازندگان موسيقي سنتي از ابتدا تا انتهاي نمايش در دو سوي سن تئاتر حضور داشتند با اين حال شكل استقرار آنها حكايت از اين داشت كه كارگردان از روي ناچاري و عدم وجود امكانات به اين اقدام مبادرت كرده است ، با اين حال اين امر باعث شده بود كه تماشاگراني كه در قسمت منتها عليه راست و چپ سالن شاهد نمايش بودند، نتوانند به راحتي انتهاي صحنه نمايش را مشاهده كنند . اي كاش گروه كارگرداني محل استقرار نوازندگان را در پشت پرده قرار مي داند چرا كه اصولا نيازي به ديدن آنها در طول نمايش نبود . از ديگر نقد ها به اين نمايش نوع طراحي لباس هنرمندان اصلي مي باشد . طراحي بسياري از لباس ها ، مخصوصا براي نقش مولوي و شمس با لباس هاي آن دوران ، فرق داشت .تنها كافي بود كه خانم صابري بازديدي از موزهء مولوي در قونيه مي كردند تا با نوع پوشش مردمان آن دوران بيشتر آشنا مي شدند . همچنين لباس رقص سماع ، آن چيزي نيست كه در اين نمايش مورد استفاده قرارگرفته است . به بيان ساده تر كارگردان و طراح لباس ( خانم درسا پور خليلي ) به ماهيت لباس رقص سماع كوچكترين توجه اي نداشته اند . نوع كلاه مخلوطي شكل و دامن بزرگ و چين هاي مخصوص در آن كه در هنگام رقص به شكل خاصي در هوا به حركت در مي آيد ، داراي معناي خاصي است كه متاسفانه كارگردان به آن توجه اي نداشته است . همچنين در بسياري از مواقع تصاويري كه توسط تکنیک ويدئو آرت به نمايش در مي آمد، با موضوع نمايش همخواني نداشت . من شخصا منظور كارگردان را از نمايش اين تصاوير درك نمي كردم ، مثلا در قسمتي از نمايش ، مولوي از جنايات مغولان در ايران حكايت مي كرد ، همزمان در پرده نمايش ، توسط ويدئو آرت، تصاويري از قربانيان جنگ دوم جهاني و نيز مجروحين فلسطيني در حمله اسرائيل به نمايش درآمد . بنده شخصا" رابطهء نمايش شمس پرنده كه اصولادر بيان خصوصيات بارز عرفاني شمس تبريزي و حضرت مولوي بود و موضوع جنايات نازي ها و اسرائيلي ها را درك نمي كنم . واقعا چه نيازي به نمايش تصاوير مجروحين جنگ جهاني دوم و نيز آوارگان فلسطيني در حمله سربازان اسرائيلي بود ؟
از ديگر نقدهاي وارده بر اين نمايش ، نوع رقص هاي بود كه توسط هنرمندان اجراء مي شد ، مثلا در صحنه ازدواج شمس با دختر مولوي، هنرمندان رقصنده ، بشكل رقص محلي مردمان آسياي مرکزي ، مخصوصا در قزاقستان و تركمنستان ، هنرنمايي مي كردند ، حال اينكه اين نوع رقص در تركيه ، چه در گذشته هاي دور و چه در زمان حال ، مرسوم نبوده است . پس اين پرسش پيش مي آيد كه چرا خانم صابري براي اين نمايش با توجه به موقعيت خاص جغرافيايي آن كه اصولا بايد يادآور زمان و مكان زندگي حضوت مولوي و جناب شمس در قونيه باشد ، از اين نوع رقص استفاده كرده است ؟ نكته مهمتر عدم تسلط بازيگران در اجراء رقص ها بود ، مثلا در همين نوع رقصي كه بيان شد ، هنر رقصنده در حركت سريع پاها در هنگام رقص شكل مي گيرد ، ولي متاسفانه رقصنده هاي اين نمايش ،كوچك ترين تمريني در اين مورد نداشتند و مانند افراد آماتور ، فقط به ادا در آوردن شكل رقص اكتفاء مي كردند . يا مثلا در هنگام رقص سماع كه مي بايست در كانون توجه كارگردان قرار مي گرفت ، متاسفانه هيچ يك از هنرمندان کمترین تسلطي به اين رقص نداشتند ، و تنها به چرخيدن دور خود قناعت مي كردند . عجيب است كه خود كارگردان نيز اهميتي به رقص سماع در اين نمايش نداده بود .
از ديگر نقدهاي مهم بر اين نمايش ، نوع چهره پردازی و شكل بازي ( محمد حاتمي ) در نقش حضرت مولوي بود . به باور من شكل بازي حاتمي به نحوي بود كه مخاطب نمي توانست او را در نقش حضرت مولوي قبول كند . معنويت و جنبهء عرفاني شخصيت مولوي در بازي محمد حاتمي اصلا نمود عيني نداشت . همچنين محمد حاتمي صداي دلنشيني براي خوانندگي ندارد ، با اين موجود من نمي دانم چرا خانم صابري در اين نمايش اصرار بر آن داشت كه محمد حاتمي به عنوان حضرت مولوي خوانندگي هم بكند . من تا به امروز در كتابي نخوانده ام كه حضرت مولوي خواننده هم بوده و يا ساز دوتار هم مي نواخته . پس چرا بايد محمد حاتمي در نقش مولوي با وجود صداي نامناسب و نيز عدم آشنايي با ساز دو تار نوازندگي هم مي كرد ؟ اي كاش صحنه اي كه محمد حاتمي به عنوان مولوي در كنار شمس مي نشيند و دو تار به دست مي گيرد ، يا حذف مي شد و يا براي حاتمي يك معلم موسيقي استخدام مي شد تا ديگر نيازي نباشد كه تنها اداي ساز نواختن را درآورد . در بسياري از صحنه هاي اين نمايش ، موسيقي بر اجراي تئاتر غلبه داشت . چنانكه بينندهء نمايش احساس مي كرد به جاي سالن اجراي تئاتر، به سالن اجراي موسيقي سنتي رفته است ودر آن جمعي رقصندهء آماتور براي خالي نبودن صحنه، از اين سو به آن سوي مي دوند . ناگفته پيدا ست كه در اجراي تئاتر ، موسيقي مي بايست همچون ابزاري در خدمت اجراي نمايش باشد و نه اينكه نمايش براي موسيقي انجام بگيرد . در اين نوع سبك نمايشي ، هنر رقص ، بازگو كنندهء هويت خاصي است كه از طريق آن كارگردان و نويسندهء نمايش ، معاني مدنظر خود را به مخاطب منتقل مي كند . بنابراين مي بايست در اين نمايش از طريق رقص و حركت هاي موزون ، مخاطب نمايش با عرفان مولوي آشنا مي شد . به طور مثال در اجراي هنر رقصي كه شاهرخ مشكين قلم ، اين هنرمند بزرگ ايراني مقيم فرانسه ، در نمايش هاي خود در باب مولوي و يا خيام بكار مي برد ، حركت هاي رقص طوري انتخاب و اجرا مي شوند كه مخاطب از طريق هنر رقص او، با فضاي حاكم در اشعارخيام يا مولوي ارتباط برقرار مي كند . نوع تركيب حركت هاي موزون ، با صداي دلنشين استاد شجريان و نيز نوع دكور صحنه و طراحي لباس هنرمندان در نمايش هاي شاهرخ مشكين قلم ، ناخواسته مخاطب او را در فضاي عرفاني اشعار حافظ يا مولانا قرار مي دهد . حال اينكه در نمايش « شمس پرنده » رقص نه تنها حكايت كنندهء عرفان مولوي نيست ، بلكه در بهترين حالت ، تنها براي پر كردن زمان نمايش بكار رفته است . بطور مثال ، مي بايست خانم صابري توجه مي كردند كه ميان حركت هاي دراويش دوران ما و رقص عرفاني دوران مولوي تفاوت از زمين يا آسمان است . اينكه بازيگران بر روي زمين دو زانو بنشينند و سر تكان بدهند نمي تواند بيان كنندهء معنويت رقص سماع در عرفان مولوي باشد .
در صحنهء نمايش ازدواج شمس ، عروسي با لباس سفيد و تور بلند به مانند عروس هاي دوران ما ،در صحنه نمايان مي شود . حال اينكه اين نوع پوشش لباس عروس تنها چند دهه است كه در جهان متداول شده است و اصولا شكل مراسم ازدواج و نوع پوشش لباس در آن زمان نسبت به دوران ما بسيار متفاوت بوده است . من تعجب مي كنم كه چرا خانم صابري در اين نمايش اصولا توجه اي به شكل و نوع لباس ها نداشته است . اين سهل انگاري را شايد بتوان از كارگردان هاي جوان و آماتور پذيرفت ، اما نمي توان از كارگردان بزرگي مانند خانم صابري ناديده گرفت .
از نظر محتواي نمايش نيز نقدهايي بر تئاتر « شمس پرنده » وارد است . ما مي دانيم كه شمس معرفت و سلوك عرفاني خود را به مولوي تحميل نكرد ، بلكه اين مولوي بود كه خود را پناه شمس جا داد . همچنين شروع آشنايي مولوي با شمس اين گونه آغاز مي شود كه مولوي در زمان تدريس ، صدايي مرد دست فروشي را مي شنود كه حلوا مي فروخت ، مولوي از شاگردانش مي خواهد تا از آن مرد مقداري حلوا خريداري كنند ، وقتي مولوي مقداري از آن حلوا را در دهان مي گذارد حالت او دگرگون مي شود آنگاه با پاي برهنه به دنبال مرد دست فروش مي رود . از اينجا است كه مولوي با شمس آشنا مي شود . اما در نمايش « شمس پرنده » شاهد آن هستيم كه شمس تبريزي بر مولوي كه در کلاس درس می باشد ، بانگ بر مي آورد كه « مفتعلون مفتعلون كشت مرا » خطاب شمس آنچنان است كه تو گويي شمس تبريزي معرفت خود را به اجبار بر مولوي تحميل كرده است . اصولا ديالوگهاي شمس بيشتر با فرياد و خشم بيان مي شد، حال اينكه شمس معلم عشق بود و از طريق عشق حجاب خود خواهي را از وجود مولوي كنار زد . به باور من در اين نمايش به شكل عجيبي از عشق عرفاني كه موجود مولوي را در برمي گيرد و نهايتا در مثنوي معنوي آشكار مي شود غفلت شده است . جاي بسي تاسف كه ماهيت عشق به حد دلدادگي شمس به دختر مولوي تحقير شده است . پرسش من از خانم صابري اين است كه آيا در رابطه شمس با مولوي و تعاليم عرفاني او ، چيزي مهمتر از رابطه آنها با زنان و دلدادگي آنها به اين زن و ان زن وجود نداشت كه ايشان اين همه بر روي اين نكته اصرار كرده است ؟ در نگاه مخاطب نا آ شنا با مولوي و شمس ، هنگام مشاهده اين نمايش ، متاسفانه شمس تبريزي همچون انسان فرصت طلبي جلوه مي كند كه از رابطه خود با مريدش نهايت سوء استفاده را جهت لذت جويي خويش مي نموده . آيا به راستي موضوع ديگري در كارنامهء زندگي شمس تبريزي وجود نداشت كه خانم صابري مجبور شده است به نكات كم اهميت جهت معرفي وي متوسل گردد ؟
در قسمتي از نمايش ، شمس همچون مردان خودخواه دوران ما ، بر همسر خود كه زماني دلداده او بود فرياد بر مي آورد كه به اجازه چه كسي از خانه خارج شدي ؟ چرا مطيع شوهر خود نيستي ؟ و او را به باد كتك مي گيرد . تو گويي خانم صابري اين قسمت از ديالوگ را در راهرو هاي دادگاه خانواده نوشته اند ؟ واقعا منبع و كتابي كه ايشان از طريق آن با شمس و زندگي او آشنا شده اند چيست ؟ در قسمت انتهايي تئاتر مخاطب شاهد آن است كه شمس ديگر آن فروغ آسماني را ندارد ، شوريده حال بر زمين ذلت افتاده و از حال خود نزد مولوي شكايت مي كند و اينجاست كه مولوي در مقام مراد دست كمك سوي شمس دراز مي كند و به كمك او مي شتابد تا از پريشان حال رها شود . واقعا اين حكايت ها را خانم صابري از كجا الهام گرفته اند در كدام وصف حالي به درماندگي شمس اشاره شده است ؟ واقعا شمس خاك نشين ذلت شد ؟ واقعا مولوي در مقام مراد شمس به ياري او شتافت ؟ شايسته بود كه خانم صابري با مولوي شناسان روزگار ما كمي مشورت مي نمودند تا اينچنين به تحريف زندگي شمس و رابطه او با مولوي نمي پرداختند .