چندی پیش در یک جمع ادبی شرکت کرده بودم.در این محفل دوستانه یکی از عزیزان اهل ادب درباره شعر فروغ فرخزاد و روحیات وی مطلبی را برای جمع بیان کرد. همچنین یکی از دوستان مهربان در مورد شعر سیمین بهبهانی ، سیمین بانو شعر ایران، مقالهای را برای حاضران خواند . وقتی به گفته های این دوستان در مورد روحیه آزادیخواهانهٔ زنان ایران در دوران معاصر و تلاش آنها برای مبارزه با تابوهای فرهنگی و مقابله با استبداد حاکم در این مملکت فکر میکردم در دل به همت این سالار زنان عرصهٔ هنر مرحبا گفتم .
در ادامه این محفل ادبی مجال آن را یافتم تا در مورد شاعر بزرگ ادب ایران ، مهستی گنجوی ، که متاسفانه از یادها و خاطر ها فراموش شده است کمی صحبت کنم و یاد او را گرامی دارم .
مهستی گنجوی در قرن ششم هجری می زیسته ، پدر وی از روحانیون بزرگ شهر گنجه بود . بخاطر استعداد زیاد طفل، پدر دخترش را در سن چهار سالگی به مکتب فرستاد و تا سن ده سالگی او را به آموختن علم تشویق کرد . علاوه بر این مهستی گنجوی به امر پدر در نزد اساتید موسیقی به آموختن هنر نوازندگی پرداخت ، در همان سنین کودکی در نواختن عود و چنگ شهره شهر گنجه بود و نیز دستگاه های موسیقی ایرانی را به بهترین شکل می دانست . علاوه بر اینها از همان سنین نوجوانی بخاطر چهره زیبا و صدای دلنشین ، وصف حالش زینت مجالس مردم بود تا جایی که سلطان گنجه خواهان هم صحبتی با وی شد، اما مهستی در برابر او از ظلم و ستم درباریان به مردم شکوه کرد و بر علیه سلطان خطابه خواند و مردم را علیه ستم سلطان به شورش فراخواند . سرانجام او مجبور شد از گنجه مهاجرت کند و در خراسان اقامت نماید . بعد از مدتی شهرت وی در شعر و نوازندگی تا بدان جا رسید که مورد توجه سلطان سنجر قرار گرفت و در حلقهٔ ادبا و علما دربار راه یافت . در همین دوران است که این زن ایرانی با برخی از عرفای صاحب نام مانند بایزید بسطامی همصحبت بوده و در جمع عرفا جا داشته ، بی آنچه در قید و بند شریعت باشد با مردان دربار و علما خراسان در ارتباط بوده است. این زن آزاده ایرانی در سالهای پایانی عمر نظامی گنجوی با وی همصحبت بوده و سرانجام چند سال بعد از مرگ نظامی ، او را در کنار قبر وی به خاک سپردند . در وصف شجاعت بیان این زن ایرانی استاد عبدالرحمن فرامرزی در مقدمه دیوان وی می نویسد : "در ایران هم کسانی يافت شده اند که حلقه های زنجیر عادات را شکسته و آزادانه و تا حدی مطابق ميل طبیعت خود رفتار کرده اند و یکی از اینان مهستی گنجوی است که هنوز داستان های شوخ طبعی او زبانزد مردم است. اين بانوی دانشمند شيرين طبع خوش قریحه، با اینکه زن بوده و زن در هر جای دنيا مقيد به قيود بيشتری است، معذالک بسیاری از عادات را زیر پا گذاشته و آزادوار زيست کرده و سخن سروده است."
در این میان نوع رابطه و تعامل زنی به مانند مهستی گنجوی با مردان هم عصرش برای من قابل توجه است وی به راحتی با دیگر بزرگان اهل ادب هم کلام می شود در مجالس شعر و بزم در کنار دیگر مردان می نشیند ، در جواب نامه های انها پیام می فرستد . در حلقه اهل دل بدون پوشش حاضر می شود و با بزرگانی همچون بایزید به گشت و گذار می پردازد و در حضور درباریان چنگ به دست می گیرد و به آواز خوش ترانه می خواند حتی در اشعار خود از بیان عشق خود به مردان ابایی ندارد . چنانکه در شعری خطاب به محبوب خود می نویسد :
< من مهستیم از همه خوبان شده طاق مشهور بحسن در خراسان و عراق
ای ( پور خطیب گنجه) از بهر خدا مگذار چنین بسوزم از درد فراق >
در شعر دیگر خطاب به محبوب خود می نویسد :
< برخیز و بیا که حجره پرداخته ام وز بهرتو پرده ای خوش انداخته ام
با من به شرابی و کبابی در ساز کاین هر دو ز دیده و ز دل ساخته ام .
كافي است شرایط اجتماعی ایران در قرن ششم را با شرايط اجتماعي عصر معاصر ايران مقایسه كنيم تا دریابیم تا چه اندازه عرصهٔ جامعه ايران براي زنان هنرمند محدودتر شده است . اگر مهستي گنجوي در قرن ششم هجری بدون هراسي عشق خود را در اشعارش بيان ميكند و در ميان جمع مردان به ترانه خواني ميپردازد و بدون حجاب در ميان ادبا و علما حاضر مي شود، اما در دوران معاصر ما شاعری مانند فروغ فرخزاد تنها بخاطر سرودن شعر عاشقانه از سوي خانواده طرد ميشود و در جامعه به عنوان زني بيقید و بند معرفی ميگردد .
در پايان براي زینت مطلب شایسته است به اين غزل زيبا مهستي گنجوي اشاره شود.
در فغانم از دل دير آشناي خويشتن
خو گرفتم همچو ني با نالههاي خويشتن
جز غم و دردي كه دارد دوستیها با دلم
يار دلسوزي نديدم در سراي خويشتن
من كيم؟ ديوانهاي كز جان خريدار غم است
راحتی را مرگ ميداند براي خويشتن
شمع بزم دوستانم، زنده ام از سوختن
در ورای روشنی بینم فنای خویشتن
آن حبابم کز حیات خویش دل برکندهام
زانکه خود بر آب میبینم بنای خویشتن
غنچه پژمردهای هستم که از کف دادهام
در بهار زندگی عطر و صفای خویشتن
آرزهای جوانی همچو گل بر باد رفت
آرزوی مرگ دارم از خدای خویشتن
همدمی دلسوز نبود (مهستی) را همچو شمع
خود بباید اشک ریزد در عزای خویشتن