دوست خوب و مهربان من، خانم میرا ، لطف کردند و از بنده کمترین نیز خواستهاند در باب بی تفاوتی در جامعه ایران چند کلمه ای بنویسم . و بنده هم در حد سواد ناچیز خود اجابت امر میکنم .
ابتدا باید مشخص کنیم که مراد ما از مفهوم بیتفاوتی آن هم در سطح جامعه چیست.طبعا"نمیتوانیم تمامی رفتارهایی که از دید ما نوعی بیتفاوتی نسبت به وقایع اجتماعی و سیاسی است در یک پروندهٔ واحد قرار بدهیم.
مثلا عدم شرکت در انتخابات و تحریم آن از سوی توده ملت، آیا مصداقی از بی تفاوتی جامعه بر سرنوشت خود است؟ آیا میتوانیم تحریم انتخابات را از سوی اکثریت ملت ،نوعی بی تفاوتی در جامعه تعبیر کنیم ؟ دلزدگی مردم از سیاست آیا میتواند ما را به این امر راهنمایی کند که ملتی نسبت به سرنوشت خود بیتفاوت شدهاند ؟ آیا بیعلاقگی اکثریت مردم به مطالعه روزنامههای کثیرالانتشار میتواند نشانهای بر بیتفاوتی آنها باشد؟ چند سالی است در تقویم ما روزهای به مانند «روزپاک» ثبت شده است و نهادهای دولتی مانند بهزیستی مراسمی را به این منظور برگزار میکنند، حال اگر برای بیشتر مردم ما این گونه مراسم اهمیتی نداشته باشد آیا ما اجازه داریم بر بی تفاوتی مردم حکم کنیم؟
فرض کنیم شما به عنوان یک پژوهشگر مسلمان به اهمیت مراسم نمازجمعه سخت پایبند هستید ،حال اگر بعد از تحقیق متوجه شوید که اکثریت مردم علاقهای به شرکت در مراسم دولتی نمازجمعه ندارند، آیا اجازه دارید بر بیتفاوتی ملت حکم کنید؟ شاید شما هم به مانند بنده در تاکسی و یا اتوبوس و یا محافل خصوصی شاهد آن بودهاید که اشخاصی آرزو میکنند ای کاش به جای عراق ، ایران مورد تجاوز نظامی آمریکا قرار میگرفت ، آیا میتوانیم بعد از شنیدن این سخنان حکم کنیم که آن افراد نسبت به سرنوشت کشور خود بیتفاوت هستند؟
چندی پیش یکی از دوستان پژوهشگر که سخت به اصول دینی اسلام پایبند است در مورد حجاب در میان خانواده های ایرانی تحقیق کرده و به این نتیجه رسیده بود که در میان خانواده های ایرانی حفظ حجاب ،برخلاف سالهای اولیه انقلاب، اهمیت خود را از دست داده است . ایشان بعد از این تحقیق به این نتیجه رسیده بود که نوعی بیتفاوتی بخاطر تهاجم فرهنگی غرب در میان خانوادهها حاکم شده است . حال پرسش اینجاست که عدم رعایت موازین اسلامی از سوی جوانان آیا مصداقی بر بیتفاوتی آنها است؟ اگر آمار دختران فراری و یا اعتیاد در جامعه افزایش یابد میتوانیم به پای افزایش بیتفاوتی در جامعه بگذاریم؟
به عالم سیاست بازگردیم ،فرض کنید در انتخابات پیش رو ، مردم ایران با تحریم گسترده انتخابات باعث شکست جریان اصلاحطلب بشوند ،آیا ما میتوانیم بعد از اعلام نتایج و شکست افتضاح بار شخصی به مانند محمد خاتمی و مقایسه آن انتخابات با شور و حال سال 76 و شرکت بیست میلیونی مردم در آن دوران اینگونه حکم کنیم که مردم ایران نسبت به گذشته در مورد سرنوشت کشور خود بیتفاوت شدهاند و بعد از آن آیا تحلیلگران حزب مشارکت این اجازه را دارند که نتیجه بگیرند که خاتمی قربانی بیتفاوتی مردم ایران شده است؟
همانطور که از مثال های بالا برمیآید دایرهٔ تعریف ما از بیتفاوتی در جامعه نباید انچنان تنک باشد که هر رفتار سیاسی و اجتماعی مردم را ،اگر در راستای عقاید سیاسی خود نیافتیم به بیتفاوتی ملت تعبیر کنیم .
در جوامع استبداد زده اصولا بیتفاوتی مردم بیش از آنکه برآمده از نوعی بیتحرکی اجتماعی باشد،نوعی واکنش اصولی در برابر سیاستهای حکام مستبد میباشد . به تعبیر دیگر بیتفاوتی حاکم بر رفتار مردم نوعی اعتراض به حکومت خودکامه است . ملتی که دولت را از آن خود نمیداند و از سوی دیگر بخاطر فضای بستهٔ سیاسی توان بیان اعتراض خود را ندارد چارهای ندارد که با سکوت خود و عدم همراهی با سیاستهای حکومتی اعتراض خود را هویدا کند . از این رو تحریم انتخابات و عدم علاقه اکثریت مردم به رویدادهای مربوط به رقابتهای انتخابی نامزدهای سیاسی بیش از آنکه به معنای بی تفاوتی آنها باشد ،یک حربه سیاسی در جهت مخالفت با ساختار سیاسی حاکم است
از سوی دیگر در جوامع استبدادزده همواره میان دولت و ملت نوعی تضاد وجود دارد که خود را در شکل رفتار اجتماعی مردم نمایان میسازد. ضعف نهاد جامعه مدنی و ابزار های اجتماعی آن در چنین حکومتهایی بیش از پیش باعث بیگانگی مردم از جامعه می شود. بنابراین هرگونه حرکت اجتماعی که از سوی حکومت سازماندهی شود حتی اگر جنبه کاملا اجتماعی و غیر سیاسی داشته باشد، از دید اکثریت مردم معترض ،بهمثابهٔ یک عمل سیاسی حکومتی تعبیر می شود بنابراین مورد استقبال عموم مردم قرار نمیگیرد.
سیاستهای حکومتهای خودکامه در نهایت امر دو واکنش اجتماعی را دربرخواهد داشت ،آنچنانکه اکثریت مردم معترض با بیتفاوتی خود نسبت به سیاستهای حکومتی واکنش نشان میدهند و نیز گروههای رادیکال سیاسی مانند قارچ در بدنه اجتماع سربرمیآورند .
از سوی دیگر در جوامع استبدادی،بخاطر سیاستهای غلط اقتصادی، طبقه متوسط ضربهپذیر میشود و جامعه بیش از پیش بهسمت دو قطبی شدن می رود و بعد از مدتی بدنهٔ جامعه را اکثریت فقیر و اقلیت بسیار غنی تشکیل می دهد . روشن است که اکثریت فقیر جامعه تنها به تامین معاش روزانه خود و خانواده خویش میاندیشد که البته طبیعی است و اقلیت بسیار غنی شرایط موجود را مطابق خواست خود دانسته و ترجیح میدهد برای حفظ منافع خود از اظهار نظر در مورد امور سیاسی و اجتماعی پرهیز نمایند .
در عرصه فرهنگ و اخلاق نیز وقتی دولت خود را زعیم مردم در عرصه فرهنگ میداند و برای توده مردم خطمشق فرهنگی تبیین میکندو ان سیاستها را به ملت تحمیل مینماید، واکنش توده مردم که دولت را بیگانه از خود میدانند ،مشخص و آشکار است، طبعا" مسیری را انتخاب میکنند که در تضاد با برنامه های حکومتی باشد تا بدین شکل در برابر حکومت اعلام مخالفت کنند . بیتفاوتی اکثریت جوانان در برابر برنامهها و هنجارهای فرهنگی دقیقا به خاطر همین ضدیت با دولت و سیاستهای یکجانبه حکومتی است . این امر یک مکانیزم طبیعی می بایست قلمداد شود.
در مجموع به باور من بی تفاوتی در جامعه بیش از آنکه برآمده از نوعی بیتحرکی اجتماعی باشد، یک واکنش اجتماعی در برابر سیاستهای حکومتی است. و این حربه سیاسی را نباید به منزلهْ ناامیدی توده ملت فرض کرد.